پایان عصر وحشت

«پایانِ عصرِ وحشت»:
چرا شورای رهبری، نقابِ جدیدِ یک دیکتاتوریِ مرده است؟

 

با هلاکت علی خامنهای در اسفند ۱۴۰۴، ماشینِ سرکوب و سیاستِ جمهوری اسلامی نه تنها رانندهی خود را از دست داد، بلکه موتورِ لرزانش نیز برای همیشه از کار افتاد. در این میان، سراسیمگیِ مهرههایی چون محمدباقر قالیباف و اعضای نیمهجانِ مجلس خبرگان برای طرح ایدهی «شورای رهبری»، نه یک راهکار سیاسی، بلکه تلاشی رقتانگیز برای احیای یک «جنازهی سیاسی» است که دچار مرگ مغزی شده است. رژیم میکوشد با تغییر برچسب، کالای فاسدِ خود را دوباره به مردم بفروشد، اما واقعیتِ میدان حکایت از آن دارد که «عصرِ وحشت» به نقطهی پایانِ خود رسیده است.
۱. شورای رهبری؛ اشتراک در غارت، ائتلاف در سقوط
طرح تشکیل شورای رهبری، که این روزها از راهروهای بهارستان و قم به گوش میرسد، اعتراف صریحِ نظام به یک حقیقت است: «هیچکس جامه و ردای دیکتاتور سابق را بر تن ندارد». آنها میخواهند با تجمیعِ چند چهرهی منفور و بیاعتبار در یک شورا، خلاءِ قدرت را پر کنند؛ اما این حرکت تنها باعث رادیکالتر شدن جنگِ باندهای درونی میشود.
برای ملت ایران، چه یک دیکتاتور در راس باشد و چه شورایی از شکنجهگران و غارتگران، ماهیتِ سیستم تغییری نکرده است. شورای رهبری در واقع ائتلافِ گرگهایی است که از ترسِ خشمِ مردم، به هم پناه بردهاند تا شاید چند صباحی بیشتر بر ویرانههای ایران حکمرانی کنند.
۲. ولایت فقیه؛ سیستمی که با «راس» خود دفن شد
نظریهی ولایت فقیه، نه بر پایهی قانون، بلکه بر پایهی «کیش شخصیت» و قدسیسازیِ یک فرد بنا شده بود. با مرگ خامنهای، آن هالهی پوشالی از میان رفت و آنچه باقی مانده، تنها یک بوروکراسیِ فاسد و یک ارتشِ سرکوبگرِ بیانگیزه است.
تلاش برای جایگزینیِ یک شورا به جای «ولیِ مطلق»، در واقع نقضِ غرضِ همان ایدئولوژی است که دههها بر طبلِ آن کوبیدهاند. رژیم دچار یک پارادوکسِ ویرانگر شده است: اگر رهبرِ جدید بیاورند، مشروعیتِ نداشتهاش مضحکه خواهد بود؛ و اگر شورا تشکیل دهند، اعتراف کردهاند که «ولایتِ مطلقه» داستانی تمام شده است. در هر دو صورت، سیستمِ ولایت فقیه با خامنهای در آن پناهگاهِ زیرزمینی دفن شده است.
۳. فریبِ تغییرِ مهره؛ هدف، سرنگونیِ تمامیتِ نظام است
پیامِ روشنِ خیابانهای ایران در اسفند ۱۴۰۴ به اتاقهای فکرِ «پاستور» این است: «ما به دنبال تغییر آرایشِ صندلیها نیستیم، ما میخواهیم سالنِ نمایش را ویران کنیم.» قالیباف و همراهانش تصور میکنند با حذف نامِ «خامنهای» و جایگزینی آن با واژگانی فریبنده، میتوانند موجِ براندازی را مهار کنند. اما حافظهی تاریخیِ ملت، بهویژه پس از جنایاتِ دی و بهمن، دیگر فریبِ بازیهای «اصلاحطلبیِ ساختاری» یا «نوسازیِ نظام» را نمیخورد. برای جوانی که برادرش را در ایلام از دست داده یا دانشجویی که در تهران طعمِ بازداشت و شکنجه را چشیده، «شورای رهبری» یعنی همان باتوم، همان گازِ اشکآور و همان اختلاس، اما با چند امضایِ بیشتر.
۴. استیصالِ خبرگان؛ مجمعی برای دفنِ استبداد
مجلس خبرگان که سالها نقشِ «بلهقربانگویِ» محض را داشت، اکنون به مجمعی از پیرمردهایِ وحشتزده تبدیل شده که تنها دغدغهشان حفظِ امنیتِ فردی و اموالِ غارتشدهشان است. جلساتِ مخفیانهی آنها برای تعیینِ سرنوشتِ آینده، در حالی برگزار میشود که مشروعیتِ آنها در کوچه و خیابان به صفر رسیده است. هر تصمیمی که در آن اتاقهایِ بسته گرفته شود، پیش از آنکه جوهرش خشک شود، با فریادهایِ «مرگ بر کلِ نظام» در خیابانها باطل خواهد شد.
نتیجهگیری: از نقابِ شورا تا چهرهی عریانِ سقوط
«شورای رهبری» آخرین سنگرِ یک رژیمِ در حالِ فروپاشی است. این نقاب، بیش از آنکه نشانهی تدبیر باشد، نشانهیِ استیصالِ مطلق است. رژیم میخواهد زمان بخرد، اما عقربههای ساعتِ تاریخ به نفعِ آزادی در حرکتاند.
ملت ایران به خوبی میداند که راهِ رهایی، نه از دالانهایِ تاریکِ خبرگان، بلکه از اتحادِ سراسری در خیابان میگذرد. عصرِ وحشت با مرگِ دیکتاتور ترک خورده است و با هیچ چسب و وصلهای به نامِ «شورا» ترمیم نخواهد شد. ما از مرحلهیِ تغییرِ مهره عبور کردهایم؛ ما در مرحلهیِ تغییرِ دوران هستیم.

ادریس هاشمی سوئد
2026-03-02