دژ شیشەای

«دژ شیشهای»:

کالبدشکافیِ حقارت در سوراخِ موشِ ولایت

 

سرانجام، افسانهی «نایب بر حق» و «سردارِ خستگیناپذیر» در اعماق لایههای بتنیِ پناهگاههای زیرزمینی به زبالهدان تاریخ پیوست. علی خامنهای، کسی که دههها جوانان ایران را با لالایی «شهادت» به مسلخ فرستاد و مرگ را برای دیگران «نعمت» مینامید، خود در ذلیلانهترین حالت ممکن، در تاریکیِ مطلق و زیر خروارها خاک و سیمان، به هلاکت رسید. ۹ اسفند ۱۴۰۴، نه فقط روز مرگ یک دیکتاتور، بلکه روزِ فروریختنِ آخرین بقایایِ غرورِ کاذبِ نظامی بود که تمامِ عظمتش در یک «سوراخ موش» خلاصه شد.
۱. فرار از خورشید؛ وقتی «رهبر» از سایهی خود میترسید
ماههای پایانی عمر خامنهای، تصویری از یک پارانویایِ حاد بود. او که روزی از «مدیریتِ جهان» سخن میگفت، در ماههای دی و بهمن ۱۴۰۴، حتی از حضور در دیدارهای تشریفاتی بیت رهبری نیز واهمه داشت. گزارشهای درز یافته نشان میدهد که او ماههای آخر را در مجموعهی فوقامنیتی «دژ شیشهای» (پناهگاههای ضد هستهای زیرزمینی تهران) سپری کرد.
تضاد اینجاست: کسی که فرمان شلیک به سرِ جوانان در خیابانهای ایلام و کرمانشاه را صادر میکرد، خود از ترسِ پهپادها و خشمِ مردم، به زندگیِ گیاهی در اعماق زمین پناه برده بود. او که خود را «ولیِ امر مسلمین جهان» مینامید، در نهایت به «ولیِ امرِ زیرزمین» تبدیل شد؛ حاکمی که از نور خورشید و هوای آزاد محروم بود، چون میدانست عدلِ تاریخ در فضای باز منتظر اوست.
۲. بتنهایی که پناهگاه نشدند؛ پایانِ یک توهمِ امنیتی
رژیم میلیاردها دلار از ثروت ملی را خرج ساخت تونلهای تو در تو و پناهگاههای بتنی کرد تا «ذاتِ اقدسِ مایل به بقا» را حفظ کند. اما اسفند ۱۴۰۴ ثابت کرد که هیچ تکنولوژی و بتنی نمیتواند لرزههای یک نظامِ در حال سقوط را مهار کند.
کشته شدن خامنهای در اعماق این دژ، نمادِ شکستِ کاملِ دستگاهِ اطلاعاتی (سپاه و واجا) بود. کسی که مدعی «اشراف اطلاعاتی» بر تمام منطقه بود، در امنترین نقطهی ساخت دستِ خودش، به هلاکت رسید. این یعنی نفوذ تا مغز استخوان نظام پیش رفته بود و حتی بتنهای چند لایه هم نتوانستند مانع از رسیدنِ «فرشتهی مرگِ ملت» به بالینِ دیکتاتور شوند.
۳. تضادِ ابدی؛ شهادت برای مردم، پناهگاه برای رهبر
تاریخ ایران هرگز فراموش نخواهد کرد که در بحبوحهی قیامِ ملت، در حالی که نوجوانان ۱۴ ساله با سینه سپر کرده در برابر گلوله میایستادند، پیرمردِ مدعیِ معنویت، در اعماق زمین با کپسول اکسیژن و تیمهای پزشکی گرانقیمت دستوپا میزد.
این پایان، یک «پایانِ تراژیک» نبود؛ یک «پایانِ کمدی-سیاه» بود. کسی که از «شوق وصال» و «لقاءالله» برای دیگران روضه میخواند، در لحظهی آخر، چنگال به زندگیِ نکبتبارِ دنیویاش انداخته بود. او در انزوا، در تنهاییِ مطلق و در میان دیوارهایی که بوی ترس میدادند، جان داد؛ بدون آنکه حتی فرصت کند یک بار دیگر از مانیتورهای اتاقِ فرمانش، سرکوبِ مردم را تماشا کند.
۴. گورِ دستهجمعیِ یک تفکر
کشته شدن خامنهای در آن مخفیگاه، در واقع مرگِ تفکرِ «ولایتِ مطلقه» بود. این دژ، که قرار بود نمادِ اقتدار باشد، به گورستانِ آرزوهایِ رژیمی تبدیل شد که میخواست دنیا را فتح کند، اما در نهایت حتی نتوانست امنیتِ اتاقِ خوابِ رهبرش را تامین کند.
امروز که مردم در خیابانهای سنندج، زاهدان و تهران پایکوبی میکنند، پیام روشنی به بازماندگانِ این رژیم میدهند: «هر چه عمیقتر پنهان شوید، سقوطتان باشکوهتر خواهد بود.»
نتیجهگیری: از عرشِ ادعا تا فرشِ پناهگاه
علی خامنهای با کارنامهای غرق در خون و کارنامهای پر از حقارت، به خاک سپرده شد (یا بهتر بگوییم، در زیر خاکی که به آن پناه برده بود، مدفون ماند). او نشان داد که دیکتاتورها در لحظهی آخر، نه قهرمان هستند و نه قدیس؛ آنها تنها موجوداتِ ترسویی هستند که در تاریکی، منتظرِ ضربهی نهایی حقیقت میمانند. «دژ شیشهای» شکست و حالا نوبتِ تکتکِ کسانی است که به این دیوارِ پوشالی تکیه داده بودند.
خورشیدِ آزادی از رویِ خرابههایِ پناهگاهِ او در حال طلوع است و ایران، بویِ بهاری را میدهد که در آن، دیگر هیچ دیکتاتوری در هیچ سوراخی، از خشمِ عدالت در امان نخواهد بود.

ادریس هاشمی سوئد
2026-02-28

بابەتەکانی دیکەی نووسەر