جشن ملی

«جشنِ ملی، عزایِ حکومتی»:
رقصِ رهایی بر ویرانههایِ یک توهمِ ۴۷ ساله

 

در اسفند ۱۴۰۴، ایران به دو نیم تقسیم شد؛ اما نه آنگونه که اتاقهای فکر نظام پیشبینی میکردند. یک سو، قابِ شیشهای و غبارگرفتهی صداوسیما بود که با پخشِ بی وقفهی قرآن و چهرههای وحشتزدهی مجریانی که زیر گریمِ غلیظ، لرزشِ چانههایشان را پنهان میکردند، سعی داشت فضایی از «سیاهپوشیِ ملی» القا کند. و سوی دیگر، «خیابان» بود؛ جایی که بویِ عود و شیرینی با فریادهایِ لرزان از شادی گره خورد تا بزرگترین دروغ تاریخِ معاصر ایران برملا شود: مرگِ علی خامنهای نه یک فاجعهی ملی، که یک «عیدِ رهایی» برای ملت ایران بود.
۱. سقز، ایلام، زاهدان؛ پایتختهایِ شادی و خونخواهی
گزارشهای مستند از شهرهای کردستان و بلوچستان، تصویری را ثبت کردند که لرزه بر اندامِ بقایایِ نظام انداخت. در سقز، زادگاه مهسا، مردم با پخش کردن نقل و نبات در خیابانها، مرگ کسی را جشن گرفتند که قاتلِ فرزندانشان بود. در ایلام و کرمانشاه، صدای هلهلهی زنان (کِل کشیدن) از پشتبامها طنینانداز شد؛ صدایی که از هر گلولهای برای رژیم دردناکتر بود. اینها مردمی بودند که داغِ عزیزانشان در دی و بهمن ۱۴۰۴ هنوز تازه بود و حالا، مرگِ سرکردهی سرکوب را به عنوان اولین قسطِ عدالت، جشن میگرفتند.
۲. کمدیِ تلویزیون؛ اشکهایِ دستوری برای منفورترین چهره تاریخ
در حالی که در خیابانهای تهران، رانندگان با بوقهای ممتد و پخش موسیقی، «بهارِ پس از دیکتاتور» را مژده میدادند، تلویزیون حکومتی در یک استیصالِ کامل غوطهور بود. مجریانی که تا دیروز از «اقتدارِ بیپایانِ آقا» میگفتند، حالا با چشمانی گودافتاده و لحنی که بویِ شکست میداد، از «داغِ سنگینِ امت» حرف میزدند.
تضاد میان رقصِ جوانان در بلوار کشاورز و تلاوتِ آیاتِ عذاب در شبکهی یک، تیرِ خلاصی به پروپاگاندای نظام بود. رژیم تلاش کرد با تصاویرِ آرشیوی از تشییعجنازههای قدیمی، جمعیتسازی کند، اما دوربینهای موبایلِ مردم حقیقت را برهنه کردند: مساجد خالی، خیابانهایِ منتهی به بیت خلوت، و در مقابل، بزرگراههایی که به پارکینگهایِ شادی تبدیل شده بودند.
۳. وحشت از قضاوت جهانی؛ چرا رژیم از شادیِ ما میترسد؟
هیچ چیز برای دستگاه امنیتی رژیم عذابآورتر از این نبود که رسانههای جهانی نظیر CNN، BBC و شبکههای اجتماعی، فیلمهایِ رقصِ ایرانیان را در کنارِ خبر مرگ رهبر پخش کنند. رژیم میلیونها دلار هزینه کرده بود تا خامنهای را «محبوبِ قلوبِ مستضعفان» نشان دهد، اما این جشنِ سراسری ثابت کرد که او منفورترین رهبر تاریخ ایران بوده است.
این شادیِ عمومی، یک «وتویِ ملی» علیه تمامیتِ نظام بود. پیامی به جهان که: «ما نه تنها از او متنفریم، بلکه برای رفتنش لحظهشماری میکردیم.» این همان نقطهای است که رژیم را به جنون میکشاند؛ زیرا آنها میدانند وقتی ترسِ مردم به «شادی از مرگِ حاکم» تبدیل شود، دیگر هیچ راه بازگشتی برایِ حفظِ بقایِ سیستم وجود ندارد.
۴. پایانِ پارادایمِ «عزا»؛ آغازِ پارادایمِ «زندگی»
سالها جمهوری اسلامی تلاش کرد تا ایران را به یک «قبرستانِ بزرگ» تبدیل کند که در آن فقط صدایِ روضه و گریه اعتبار داشته باشد. اما در اسفند ۱۴۰۴، مردم با رقصیدن بر مزارِ سیاسیِ ولایت، اعلام کردند که دورانِ تقدسِ مرگ و اندوه به پایان رسیده است. این جشن، در واقع انتقامِ «زن، زندگی، آزادی» از پیرمردی بود که با هر سه واژه سرِ ستیز داشت.
نتیجهگیری: تشییعجنازهای در خلاء
رژیم ممکن است جسدِ او را با لشکری از مزدوران و زیر سایهی تفنگها جابهجا کند، اما حقیقت این است که خامنهای پیش از آنکه در زمین دفن شود، در قلبهای مردم ایران دفن شده بود. عزایِ حکومتی، تنها یک نمایشِ مضحک برایِ پنهان کردنِ لرزهی فروپاشی است.
امروز ایران بویِ بهار میدهد؛ بهاری که نه از تقویم، بلکه از لبخندِ مادری در سنندج و رقصِ جوانی در استکهلم و تهران آغاز شده است. دیکتاتور رفت و با خود، عصرِ سیاهی را برد که در آن خندیدن جرم بود. حالا، ایران در حالِ تمرینِ طولانیترین جشنِ تاریخِ خود است.

ادریس هاشمی سوئد
2026-03-01